تبليغاتX
فرش قرمز سیاست

فرش قرمز سیاست

علوم سیاسی و روابط بین الملل

ماهيت تروريسم

تروریسم[1] پدیده‎ای است که همواره در طول تاریخ حضوری مستمر داشته؛ اما در یک دهه گذشته بیش از پیش شدت یافته و موجب واکنش‌هایی متفاوت در عرصه بین‎الملل گشته است. در این مقاله، نگارنده در تلاش است تا ماهیت این پدیده هراس‎انگیز را بررسی نماید.

تعاريف مختلفي از تروريسم موجود است؛ با اين وجود، عناصري مشترك در ميان اكثر آن‎ها وجود دارد. مهم‎ترين مولفه‎هاي اشكال گوناگون تروريسم، عبارتند از این که تروريسم، (1) يك عمل خشونت‎آميز (2) عمدي (3) و از روي عقل و تدبیر است كه (4) موجب ترس و هراس (5) در گروه اجتماعى مورد هدف تبليغ[2] مي‎گردد (6) تا ايشان را وادار به تغيير رفتار نمايد ((www.state.de.us/cjc/terrorism/nature. از این رو، رگه‎هاي مشترك تعاريف مختلف، تروريسم را به عنوان پديده‎اي سياسي، رواني، قهرآميز، پويا و عمدي نشان مي‎دهند (www.terrorism-research.com/behavior).

يك عمل تروريستي، عملي سياسي به شمار مي‎آيد و يا اين كه به قصد تاثير سياسي صورت مي‎گيرد. تروريسم، عملي سياسي است كه هدفش، ايجاد تغيير در رفتار قدرت است. به این ترتیب، تروريست تحت فرمان اميال و جاه‎طلبي‎هاي شخصي به حركت در نمي‌آيد ((www.state.de.us/cjc/terrorism/nature.shtml.

اعمال تروريستي موجب اثرات رواني (نظیر وحشت) مي‎شود. آن‎ها، گروه اجتماعى را که هدف تبليغ هستند بيش از قربانيان واقعي عمل تروريستي، مورد توجه قرار مي دهند. گروه اجتماعى مورد هدف تبليغ ممكن است به طور كلي، جمعيتي مانند بخش خاصي از يك جامعه (براي مثال اقليت قومي) و يا نخبگان تصميم‎گير در بخش نظامي، اجتماعي، و سياسي جامعه را شامل گردد.

خشونت و تخريب در تروريسم براي ایجاد تاثير مورد نظر به كار می‎رود. حتي اگر در یک عملیات تروریستی منجر به تلفات يا تخريب فیزیکی چندانی نشوند؛ اما تهديد يا پتانسيل خشونت موجود در آن، اثرات مورد نظر را به وجود مي‎آورند.

گروه‎هاي تروريستي خواستار تغيير، انقلاب، يا تحول سياسي‎اند. نقطه نظرات راديكال تصديق مي‎كنند كه تروريسم مي‎تواند اقدامی موثر براي ويران كردن يا دگرگون ساختن وضع موجود باشد. حتي اگر اهداف يك جنبش، داراي خوي ارتجاعي است؛ اما آن‎ها در پی برگرداندن زمان يا بازگرداندن برخي از سيستم‎هاي ارزشي پرورش يافته‎اند كه پیش‎تر منسوخ شده‎اند. هيچ تروريستي مرتكب حملات خشونت‎باری برضد غريبه‎ها يا بي‎گناهان نمي‎شود تا همه چيز به روال هميشگي‎اش ادامه دهد و اين نشان از پويايي تروريسم است.

تروريسم عبارت از فعاليتي است كه براي دست‎يابي به اهداف به خصوصي، طرح‎ريزي و اجرا مي‎شود، از روي عقل و منطق عمل مي‎كند، تاكيتيك‎هايش را بر مي‎گزيند و عملي، رندوم و بی‎هدف نيست. غالبا تروريست‎ها در انتخاب اهداف خود اين را لحاظ مي‎كنند كه كدام يك از آن‎ها براي اهداف‎شان مناسب‎ترند. هدف بايد داراي ارزش نمادين باشد و يا توانايي برانگيختن واكنش‎هاي حسي بر اساس اهداف تروريستي را داشته باشد. بايد به ياد سپرد كه هدف واقعي تروريسم، قرباني خشونت نيست بلكه تاثیرات رواني ناشی از آن است (www.terrorism-research.com/taypes).

به این ترتیب، تروريسم به دنبال تاثيرگذاري بر جامعه است و تروریست‎های امروزی برای تحقق هر چه بیش‎تر این مهم، سه نوع حمله تروريستي را مد نظر دارند:

1)  حملاتي كه شامل کاربرد سلاح‎هاي تخريب/ کشتار جمعي[3] است؛

2)  حملاتي كه شامل کاربرد سلاح‎هاي صدمات و تلفات جمعي[4] است؛ و

3)  حملاتي كه شامل کاربرد سلاح‎هاي انهدام جمعي[5] است.

لازم به ذكر است كه ذکر اين تمايزات براي جلب توجه بر قصد عمل تروريستي است تا بر خود ابزارها.

يك سلاح کشتار جمعي، سلاحي است كه موجب آسيب به ساختمان‎ها، سدهاي آب، پل‎ها، سيستم‎هاي رايانه‎اي يا ساير ساختمان‎هاي جامعه مي‎گردد. يك سلاح صدمات و تلفات جمعي، سلاحي است كه موجب بيماري يا مرگ گسترده مي‎شود. سلاح‎هاي بيولوژيكي و شيميايي از آن جمله‎اند که همگي زيرمجموعه سلاح‎هاي كشتار جمعي (WMD) قرار مي‎گيرند. سلاح‎هاي انهدام جمعي، سلاح‎هايي‎اند كه موجب صدمات و آسيب‎هاي اجتماعي، سياسي و يا اقتصادي در جامعه مي شوند. سلاح‎هاي امواج ضرباني مغناطيسي (براي درهم گسيختن عملكرد رايانه‎اي)، تروريسم كشاورزي[6] براي برهم زدن تامين‎كننده‎ها يا توليدكننده‎هاي غذايي) يا سايبر-تروريسم[7] (از كاراندازي رايانه‎ها و تخريب محفوظات و اطلاعات بانكي يا دولتي) مثال‎هايي از سلاح‎هاي انهدام جمعي هستند. اين تمايزات، نشان مي‎دهند كه چطور اهداف تروريستي قابل دست‎يابي‎اند و اين كه هر عمل خشونت‎آميزي، الزاما تروريسم نيست. يك عمل تروريستي مي‎تواند شامل كاربرد سلاحي باشد كه به هر سه هدف نايل گردد؛ چنان چه در حملات تروریستی 11 سپتامبر مشاهده گشت. در اين حمله، تخريب جمعي زيرساخت‌ها (مركز تجارت جهاني و پنتاگون)، تلفات جمعي (هلاكت بيش از 3000 نفر) و انهدام جمعي (هواپيماها را از بين برد، قوانين جديد رايج شد، ترس از حملات آتي افزايش يافت، و ميليون‎ها دلار به خاطر آسيب مركز تجارت جهاني به عنوان يك مركز اقتصادي از بين رفت) دیده شد.

ايجاد رعب و وحشت، راهي ارزان در دست تروريست هاست تا به نبرد با نظم اجتماعي-سياسي حاكم دامن زنند. بخ اين ترتيب، برخي به خاطر شباهت جنگ و تروريسم، آن را زير مجموعه جنگ مي‎دانند.

استفاده منظم از قتل، جرح و تهديد براي دست‎يابي به يك هدف انقلابي؛ وجود جو ترس، ارعاب و تهديد؛ انتخاب بدون تبعيض اهداف؛ غيرقابل‎پيش‎بيني بودن؛ عدم تن دادن به قوانين متعارف جنگ؛ نداشتن توجيه اخلاقي براي مبادرت به حركات تروريستي در فلسفه سياسي گروه‎هاي تروريستي؛ و استفاده از روش‎هاي وحشيانه نظير بمب‎گذاري در وسایل نقلیه عمومی از جمله ويژگي‎هاي اجمالي تروريسم به شمار مي رود (سيمبر، 1380: 69).

به اين ترتيب، نبايد تروريسم را با جنگ‎هاي سنتي به اشتباه گرفت. در جنگ، هدف به خاطر ارزش نظامي‎اش انتخاب شده است. در جنگ، گروه افرادي كه مورد هدف حمله هستند هم داراي برخي ارزش‎هاي خاصند و نيز با حمله به آن‎ها، يك هدف و دست‎آورد نظامي حاصل مي‎شود. با این وجود، تروريسم نبايد با جنايات جنگي[8]، اشتباه گرفته شود. يك مثال براي جنايت جنگي مي‎تواند رفتن ارتش به داخل يك شهر با هدف پاك‎سازي آن از قواي دشمن باشد و در حالي كه مشغول چنين كاري است دست به كشتار شهروندان بي‎سلاح و غير جنگجويان و غیر نظامیان زند. اگر چه چنين عملي غير قانوني است و جنايت تلقي مي‎شود؛ اما به عنوان تروريسم بررسي نمي‎گردد. چنين توجيه مي‎شود كه كشتار به خاطر از دست دادن كنترل ارتش صورت گرفته است نه به خاطر اين كه از طريق چنين تخريبي، ساير شهرها و جوامع، مرعوب شوند. در تمايز تفاوت بين جنگ و تروريسم، دليل حمله و تاثيرات ناشی از آن بر هدف خود حمله ارجحیت دارد.

به طور خلاصه بايد اظهار كرد كه تروريسم بايد به عنوان يك عمل سياسي براي دست‎يابي به اهداف مورد نظر از طريق كاربرد خشونت و زور درك شود. تروريسم، عملي غير عقلاني نيست كه توسط ديوانگان صورت مي‎گيرد. تروريست به خاطر لذت و نفع شخصي، مرتكب عمل تروريستي نمي‎شود. برای مثال، در تروريسم انتحاري، مرد يا زن بمب‎گذار در انديشه انجام دادن آن عمل است و هدف به اندازه زندگي وي و زندگي قربانيانش ارزش دارد. قصد وي تنها كشتن افراد حاظر در محل عمليات نيست؛ بلكه در كل، تاثير‎گذاردن بر جامعه‎اي وسيع‎تر است. حمله تروريستي از طریق انواع اقدامات خراب‎کارانه نظیر تخريب ساختمان‎ها و دستگاه‎هاي يك جامعه، كشتن يا مجروح ساختن افراد يا برهم زدن زندگي آرام جامعه به اهداف روانی خود برسد. هدف مي‎تواند مجبور ساختن يك حكومت به مذاكره يا انتقام‎جويي از يك اقدام حكومتي باشد. تروريسم نوین در جستجوي قربانيان خاص نيست؛ بلكه در پي اهداف ويژه‎اي است تا خروجي خاصي به دست آيد.

بنابراین، ماهيت تروريسم، هدف قرار دادن بدون تبعيض افراد با يك هدف و منظور خاص است افراد كشته مي‎شوند بدون اين كه به صورت ويژه مورد هدف قرار گرفته باشند. تروريسم، عملي است كه منطبق با عقل و انتخاب صورت مي‎گيرد. اهداف، انتخاب مي‎شوند؛ زيرا اهداف انتخاب شده (خواه تخريب زيرساخت‎ها، خواه كشتار گسترده و يا درهم شكستن و انهدام جامعه) منجر به تاثيرات مورد نظر مي گردند.

اگر چه ماهيت تروريسم مدرن اين است كه هر چيز مي‎تواند قرباني باشد؛ اما تروريسم، تصادفي و رندوم نيست. هدفي كه ظاهرا به صورت رندوم انتخاب شده، رندوم و بی‎هدف نيست؛ بلكه ظاهرش به عنوان رندوم موجب نگراني عمومي و ترس و تغيير در رفتاري مي‎شود كه در آن دقيقا تروريست به دنبال آن است. تروريسم هم‎چنين يك عمل عمومي است و به گونه‎اي كه جامعه بزرگ‎تر آن را مي‎بيند و به آن واكنش نشان مي‎دهد. تروريست بايد هدفي را برگزيند كه داراي ارزش نمادين يا ارزش اقتصادي (براي مثال مركز تجارت جهاني) يا اهدافي كه ارزش عمومي دارند (اتوبوس، رستوران و غيره) باشند تا توجه عمومي را به خود جلب نمايد و منجر به تغییر رفتار عمومي گردد (www.terrorism-research.com/behavior).


Footnotes:

[1]Terrorism

[2] Target Audience

[3] Weapons of Mass Destruction

[4] Weapons of Mass Casualty

[5] Weapons of Mass Disruption

[6] Agro-Terrorism

[7] Cyber-Terrorism

[8] War Crimes

 

منابع:

·        سيمير، رضا (1380)، تروريسم در روابط بين المل؛ چالش ها و اميدها، نشريه راهبرد، پاييز.

·       The Nature of Terrorism, http://www.state.de.us/cjc/terrorism/nature.shtml

·       Types of Terrorist Incidents, http://www.Terrorism-Research.com/types/

·       Terrorist Behavior, http://www.Terrorism-Research.com/behavior/

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:14  توسط حسین کشاورز  | 

همبستگی در سازمان کنفرانس اسلامی و دنیای متغیر[1]

سلیمان دمیرل[2]

ترجمه: حسین کشاورز

منبع: www.turkishdailynews.com.tr

واژگان کلیدی: سازمان کنفرانس اسلامی(OIC)، اسلام، جهانیشدن، همبستگی، و حکمرانی خوب.

 

سازمان کنفرانس اسلامی‎(OIC)[3] از زمان تاسیسش در سپتامبر 1969 در رباط مراکش[4]، به عنوان منبعی برای بهبود همبستگی[5] در میان تمام کشورهای عضو و تحکیم همکاری‎های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، علمی، و غیره میان آن‎ها نگریسته شده است.‎این مهم، همواره مورد ستایش بوده است؛ اما ‎این سازمان، تاکنون انتظار رو به فزونی جهان اسلام را برآورده نکرده است.

 

·        دنیای متغیر

امروز، ما در دنیایی زندگی می‎کنیم که کاملا متفاوت با زمانی است که OIC تاسیس شد و حتی با دنیای دهه 90 میلادی نیز فرق می‎کند.‎اینک، جهانی‎شدن[6]، ویژگی‎های عصر ما را ترسیم می‎نماید – خواه ‎این مساله مطابق میل ما باشد، خواه نباشد - و ترکیب ناباورانه فن‎آوری و اقتصاد، ما را بیش از گذشته به یکدیگر متصل و پیوسته کرده است.

جهان نه تنها کوچک نیست؛ بلکه بسیار ریز است! چنان چه توماس فردیمن[7] در کتابش با عنوان «دنیا، مسطح است»[8] تشریح می‎کند، آبشار بدون برنامه‎ریزی شده  دگرگونی‎های فن‎آوری و تغییرات اجتماعی به طور موثری، رنگ یک‎دستی به دنیای اقتصادی زده و اتفاقا، پکن[9]، بنگالور[10]، و بتزدا[11] را همسایگان دیوار به دیوار هم ساخته است!

تغییرات بزرگ ناشی از حوادثی نظیر سقوط دیوار برلین[12]، ظهور نت اسکیپ[13]، و سد شناور دات‎کام، یک سرمایه‎گذاری یک تریلیونی دلاری در کابل فیبر نوری به وجود آورده است. تغییرات دیگری نیز وجود داشته که در سال 2000 به هم نزدیک شدند و یک دنیای مسطح آفریده‎اند؛ دنیایی که در آن، از طریق قابلیت شبکه‎های ‎اینترنتی، چارچوبی برای ‎اشکال چندگانه تقسیم دانش و کار، بدون در نظر گرفتن زمان، فاصله، جغرافیا، و زبان، شکل گرفته است.

این اتفاقات خیلی ساده به معنای ‎این است که بازی‎گران جدید اقتصادی جهانی به قدرت‎های موجود اضافه شده‎اند. ‎این بازی‎گران جدید شامل هند، چین، و بسیاری دیگر است. نتیجه‎ای که به دست می‎آید ‎این که سه میلیارد نفر انسانی که پیش‎تر خارج از بازی جهانی بودند، به زمین بازی گام گذاشته‎اند.

نقل و انتقال آزاد و سریع‎تر کالا، سرمایه، کار، و ‎ایده‎های خلاق در سراسر‎ این کره خاکی، منجر به پیش‎رفت‎های مادی بی‎نظیری شده است. برای مثال، در آسیا، رشد اقتصادی، 200 میلیون نفر انسان را از خط فقر خارج ساخته است و ‎این اتفاق، فقط در یک دهه، اتفاق افتاده است.

رشد به‎هم‎وابستگی، به کاهش خطر جنگ، کمک می‎کند و به همکاری‎های منطقه‎ای و پروژه‎های هم‎گرایی، سرعت می‎بخشد. آسیا و اروپا از طریق جاده‎های ابریشم جدید[14]، دوباره به هم پیوسته‎اند و به اصطلاح اروپا-آسیا[15]، واقعیت سیاسی و اقتصادی بخشیده‎اند.

هم‎چنین، رشد تعامل میان افراد، به گسترش ارزش‎های دموکراتیک، حقوق بشر، و‎ ایده حکم‎رانی خوب[16] در سراسر جهان، کمک نموده است. امروز در بسیاری از بخش‎های گیتی، حکومت‎ها و مردم، احساس نیاز به اصلاحات را درک کرده‎اند. جامعه بین‎المللی نیز از تلاش‎های ‎ایشان برای تغییرات مثبت، استقبال می‎نماید. بنابراین، جهانی‎شدن در شکل کنونی‎اش، متغییر است.

اگر چه روی هم رفته، ثروت جهانی رشد داشته است؛ اما هنوز میلیون‎ها نفر در جهان از تقسیم عادلانه مزایای‎ این افزایش به دورند. بیش از یک میلیارد نفر در جهان زیر خط فقر مطلق کمتر از یک دلار در روز زندگی می‎کنند و روزانه 20 هزار نفر از گرسنگی جان می‎دهند. در زمانی که پیش‎رفت‎ها در تحقیقات پزشکی، امید به زندگی را افزایش داده است؛ اما میلیون‎ها کودک از بیماری‎های عفونی می‎میرند. چنین نابرابری‎های جهانی نه تنها از نظر اخلاقی، مردودند بلکه از نظر سیاسی نیز عوامل ناپایدار‎کننده به شمار می‎روند. عوامل چپ‎گرا نسبت به ‎این موضوع، انتقاد می‎کنند و نیز زمینه‎ای مهیا می‎شود که عوامل افراطی، سوء استفاده می‎کنند.

بنابراین، دنیای ما با وجود تغییرات مثبتی که داشته، در معرض خطرات و تهدیدات گوناگونی قرار دارد و در یک چنین دنیای در حال کوچک شدنی، هیچ بخشی از آن نمی‎تواند مصون از ‎این تغییرات – خواه مثبت، خواه منفی - باشد.

از جمله چالش‎های قرن حاضر، تروریسم است که در نوک پیکان خطرات جهانی قرار دارد که حیات روزانه بشری را مسموم می‎کند. هم‎چنین خطر گسترش هسته‎ای، مشکلات زیست محیطی، تهدید بیماری‎های همه‎جاگیر، و بسیاری دیگر وجود دارد. برخی از‎ این چالش‎ها در آستانه در ورودی خانه‎مان قرار دارند و برخی دیگر نیز وارد آن شده‎اند.

درست در زمانی ما شاهد ‎این تهدیدات و خطراتیم که صحبت از برخورد تمدن‎ها[17] می‎شود. کسانی وجود دارند که به اقوام و ادیان سایر ملل اگر دشمن اطلاق نکنند، حداقل از عنوان «سایرین[18]» برای آن‎ها استفاده می‎کنند. شاید بزرگ‎ترین مشکل در دنیای امروز، تعصب و عدم رواداری باشد. مردم و حکومت‎ها باید بدانند که تفاوت‎ها، دارایی ارزشمند بشری به شمار می‎روند و پایه‎ایی‎ترین ارزشی است که احترام به سایرین را بدون توجه به عقاید، نژاد، یا زبان ‎ایشان، گرامی ‎می‎دارد. مشکل واقعی در تفاوت بین باورها و فرهنگ‎ها نهفته نیست؛ بلکه در نابرابری‎های موجود در جهان است.

آن‎هایی که نمی‎توانند از جنبه مثبت جهانی‎شدن منتفع گردند، به سوی افراطی‎گری، سوق می‎یابند. آن‎ها محتاج کمک هستند به خصوص از سوی حکومت‎هایشان و ‎این حکومت‎ها باید درک کنند که در مسیری قرار گیرند که ارزش‎هایی نظیر حکم‎رانی خوب، شفافیت، اصلاحات، آموزش خوب، و احترام به حقوق بشر را شامل گردد.

 

·        تمایزات

امروز در بسیاری از کشورها، تمایز اصلی بین آن‎هایی است که از جهان خارج می‎ترسند و آن‎هایی که مجذوب آن شده‎اند. توهم‎گراها از دنیای بیرون متنفرند؛ زیرا آن‎ها از قدرت شیفته‎کننده آن، می‎هراسند. چنین افرادی در همه فرهنگ‎ها وجود دارند. ما باید هم خود-باوری داشته باشیم و هم دانش مواجهه با شرایط جدید را تقویت نماییم.

عصر جهانی‎شدن، نقش مهمی ‎برای ما قایل است؛ با ‎این وجود، دنیا، منتظرمان نمی‎ماند و ما باید برای حفظ صلح با توسعه‎های جهانی، به سرعت و با قاطعیت، عمل نماییم.

امروز، چالش جوامع و حکومت‎ها، یافتن طرق خود برای ارتباط دادن مردم‎سالاری و ثبات با یکدیگر در شکلی قوی و دوجانبه به جای در مقابل یکدیگر قرار دادن ‎این دو است. حکومت‎ها برای موفق شدن باید عنصر انسانی را در کانون تلاش‎های خویش قرار دهند.

مشکلات جهان اسلام نیز پیش از هر چیز مربوط به موضوع توسعه بشری می‎شود که شامل ابعاد سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی است. اینک زمانی عالی برای ما است تا بر قصور خود که مانع پیش‎رفت در کشورهایمان شده است صحه گذاریم. ما می‎توانیم هر چه موثرتر از منابع انسانی‎مان استفاده کنیم و با بهبود خلاقیت و ابداعات جوامع‎مان از مزیت پدیده جهانی‎شدن، هرچه بهتر بهره جوییم. با بهبود حکم‎رانی خوب، ما می‎توانیم مطمئن باشیم که ملت‎هایمان با اطمینان خاطر در ‎آینده رهنمون شوند و از سایرین نهراسند.

ما باید ‎این را به خاطر بسپاریم که اسلام، همواره ارزش‎های انسانی را که میراث مشترک تمدن بشری به شمار می‎آیند، پاس داشته است. عصر طلایی اسلام، عبارت از مشارکت واقعی عقاید بشری بوده است. دنیای اسلام باید از ثروت معنوی و روشن‎گرانه اسلام، الهام گیرد و به جبران کوتاهی‎های سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی موجود در جوامع‎شان بپردازند.

سازمان کنفرانس اسلامی، یک اجتماع‎گاه ضروری برای عمومیت بخشیدن به تغییرات مثبت در دنیای اسلام است. برای انجام چنین امری نیاز به برداشتن گام‎های هم‎آهنگ و سازنده برای درک ‎این سازمان به عنوان یک مجمع پیش‎رفته، مدرن، و ‎آینده‎نگر است. این سازمان باید به سرعت به ابزاری موثر بدل گردد که می‎تواند به اهداف واقعی سریع‎الوصول، میان‎برد، و بلندمدت نایل ‎آید.

لازم است تا خطوط راهنما و پارامترهای عمومی ‎برای موزون ساختن سیاست‎ها، اقدامات، و پروژه‎های مشترک در بسیاری از بخش‎ها در برنامه کاری کشورهای اسلامی قرار گیرد و روابط نهادی گشاده با سایر سازمان‎های منطقه‎ای و بین‎المللی بر اساس گفتگو، گشادگی، و نفع دوجانبه، آغاز گردد. ما باید تلاش‎های جمعی‎مان را برای افزایش کارآیی و حاصل‎خیزی در تمام زمینه‎ها بسیج نماییم. OIC، مکانی مناسب برای تسهیل بخشیدن به ‎این مهم در گستره جغرافیایی است. در برابر خطرات و چالش‎های فزآینده، OIC باید انعکاس دهنده صدای ارزش‎های جهانی، آرامش‎آفرین، و صلح‎جویانه باشد.

سده بیست و یکم، چارچوب زمانی بسیار جالبی است که هم مشکلات و هم فرصت‎ها، بی‎شمارند. آن‎هایی که روندهای کنونی را درک می‎کنند باید کسانی باشند که برای مقابله با چالش‎های ‎آینده، آماده گردند. هیچ کس تمام پاسخ‎ها را نمی‎داند؛ پس باید پرسش‎های راستینی مطرح نماییم و به دقت به پیرامونمان بنگریم و با ‎ایمان قلبی به دنبال راه حل‎ها باشیم. مشکلات، فراتر از قدرت و توان‎مان نیستند و هنوز باید در کنار یکدیگر قرار گیریم تا تغییرات موثری را عملی سازیم.

باید اقرار کرد که ‎آینده جهان اسلام در گرو تعاون، همکاری و همبستگی است نه در گلاویز شدن با یکدیگر و نیز با سایرین. ‎این نیز باید شعار OIC در سال‎های پیش رو باشد.

 



پانوشتها:

[1] Solidarity within OIC and the Changing World

[2] Süleyman Demirel

سلیمان دمیرل (1924)، سیاست‎مدار ترک، در سال 1991 به نخست وزیری ترکیه رسید و هفت دوره ادامه داشت. وی از سال 1964 تا 1971، 1974 تا 1978، و 1979 تا 1980 رهبر حزب عدالت بوده است. دمیرل پس از کودتای 1980 بازداشت شد و از فعالیت‎های سیاسی، منع گشت. در سال 1983، به مدت یک دهه، رهبری حزب راه پاک را بر عهده داشت. دمیرل هم‎چنین نهمین رییس جمهور ترکیه در سال‎های بین 1993 تا 2000 بوده است.– م.

[3] The Organization of the Islamic Conference (OIC)

[4] Rabat, Morocco

[5] Solidarity

[6] Globalization

[7] Thomas Friedman

[8] The World is Flat

[9] Beijing

پکن (Peking)، پایتخت چین و بزرگ‎ترین شهر‎این کشور – م.

[10] Bangalore

بنگلور، شهری در جنوب هند و مرکز‎ایالت کارناتاکا (Karnataka) – م.

[11] Bethesda

بتزدا، شهری در حومه واشنگتن دی سی – م.

[12] Berlin Wall

[13] Netscape

[14] New Silk Roads

[15] Eurasia

[16] Good Governance

[17] Clash of Civilizations

[18] Others

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:39  توسط حسین کشاورز  | 

ترجمانی از دانشنامه جهانی ویکی پدیا[1]

مروری بر رویکردهای دانشگاهی انقلاب

 

Fire

واژه رولووشن (انقلاب)[2] از ریشه لاتین رولووتیو[3] به معنای چرخش مشتق شده است. انقلاب یک تغییر بنیادی در قدرت یا ساختارهای سازمانی است که در یک دوره زمانی نسبتا کوتاه به وقوع می‎پیوندد. ارسطو از دو نوع انقلاب سیاسی نام می‎برد که عبارتند از تغییر کامل از یک قانون اساسی به یک قانون اساسی دیگر؛ و تغییر درونی در قانون اساسی موجود.

انقلاب همواره در سراسر تاریخ بشری رخ داده است و بر حسب روش‎ها، زمان، و نوع ایدئولوژی بسیار تغییرپذیر بوده است. تغییرات عمده در فرهنگ، اقتصاد، و نهادهای اجتماعی-سیاسی از جمله نتایج انقلاب‎های بزرگ در طول تاریخ به شمار می‎رود.

مناظرات دانشگاهی حول این محور بوده است که یک جنبش انقلابی چه چیزی پیرامون مسایل مختلف به وجود می‎آورد و یا نمی‎آورد. اگر چه مطالعات نخستین در خصوص انقلاب‎ها در اصل به حوادث انقلابی در تاریخ اروپا از منظر تجزیه‑تحلیل روان‎شناختی پرداخته‎اند؛ اما مطالعات و تحقیقات جدیدتر حوادث جهانی را با بهره‎گیری از چندین دانش اجتماعی نظیر جامعه‎شناسی و علوم سیاسی مورد بررسی قرار داده است. چند نسل از دانشمندان بر این متمرکز بوده‎اند که انقلاب‎ها منجر به تولد بسیاری از نظریه‎های رقابتی و مشارکت بیش‎تر در جهت فهم رایج از این پدیده پیچیده گشته است.

شاید بیش‎تر اوقات، واژه انقلاب برای دلالت بر تغییر در نهادهای سیاسی-اجتماعی به کار رفته است؛ اما جف گودوین[4] دو تعریف از انقلاب ارایه می‎دهد. معنای موسع آن مبنی بر این است که انقلاب عبارت از هر یا همه نمونه‎هایی است که در آن‎ها یک دولت یا یک رژیم سیاسی توسط یک جنبش عمومی در یک روش نامنظم، فراقانونی و خشن سرنگون می‎شود و جابه‎جایی صورت می‎پذیرد. در یک تعریف مضیق، انقلاب‎ها نه تنها به بسیج عمومی و تغییر رژیم دست می‎یابند؛ بلکه تغییر اجتماعی، اقتصادی و یا فرهنگی کم‎وبیش سریع و بنیادین را در خلال یا بلافاصله پس از نزاع بر سر قدرت حکومتی پدید می‎آورد. جک گلداستون[5]، انقلاب را تلاشی برای انتقال نهادهای سیاسی و تصدیق و تشخیص حاکمیت سیاسی نوین در جامعه با همراهی بسیج توده‎های رسمی و غیر رسمی و اقدامات غیر نهادمند می‎داند.

انقلاب‎های سیاسی و اجتماعی-اقتصادی در بسیاری از علوم اجتماعی به ویژه در علوم جامعه‎شناسی و سیاسی و نیز در تاریخ مورد بررسی قرار گرفته‎اند. از جمله دانشمندانی که در حوزه انقلاب به نظریه‎پردازی پرداخته‎اند می‎توان از کرین برینتون[6]، چارلز بروکت[7]، فریده فریهی[8]، جان فوران[9]، جان ماسون هارت[10]، ساموئل هانتینگتون[11]، جک گلداستون[12]، جف گودوین[13]، تد رابرتز گور[14]، فرد هالیدی[15]، چارلمرز جانسون[16]، تیم مک‎دانیل[17]، برینگتون مور[18]، جفری پیج[19]، ویلفردو پارتور[20]، ترنس رانجر[21]، اوجن روزن‎استوک-هوسی[22]، تدا اسکاچ‎‎پول[23]، جیمز اسکات[24]، اریک سلبین[25]، چارلز تیلی[26]، الن کی تریمبرینجر[27]، کارلوس ویستاس[28]، جان والتون[29]، تیموثی ویکام-کرولی[30] و اریک ولف[31] نام برد.

جک گلداستون چهار نسل از تحقیقات علمی مربوط به انقلاب را مورد توجه و تمایز قرار داده است. رویکرد اندیشمندان نسل اول هم‎چون گوستاو لی بن[32]، چارلز ای الوود[33] یا پیتیریم سوروکین[34] عمدتا توصیفی[35] بوده و تشریحاتشان از پدیده انقلاب معمولا مربوط به روانشناسی اجتماعی[36] مانند نظریه روانشناسی جمعیتی لی بن[37] می‎گردد.

نسل دوم نظریه‎پردازان مورد نظر وی کسانی‎اند که درصدد پردازش تئوری‎های تفصیلی[38]برای یافتن این که چرا و چه زمانی انقلاب‎ها به حرکت درمی‎آیند، هستند. استدلالات این گروه ریشه در نظریات رفتار اجتماعی پیچیده‎تر دارد و می‎توان آن‎ها را به سه رویکرد روانشناختی، جامعه‎شناختی، و سیاسی تقسیم کرد.

آثار تد آر گور، ایو کی فیربراند[39]، روزالین ال فیربراند[40]، جیمز ای جشوندر[41]، دیوید سی شوارتز[42]، و دنتون ئی موریسون[43] در مقوله نخست قرار می‎گیرند؛ یعنی آن‎ها از تئوری‎های مربوط به روانشناسی شناختی[44] و نظریه محروم‎سازی-تهاجمی[45] پیروری می‎کنند و دلیل انقلاب را در شکل‎بندی ذهن توده‎ای می‎نگرند با این وجود، آن‎ها در این که چه چیزی (مانند نوسازی[46]، کناره‎گیری[47] یا تبعیض[48]) واقعا موجب وقوع انقلاب می‎شود تفاوت نظر دارند؛ ولی با این نیز موافقند که دلیل اصلی برای وقوع انقلاب، محروم‎سازی گسترده از موقعیت‎ها و فرصت‎های اجتماعی‑سیاسی است.

گروه دوم نظریه‎پردازان نسل دوم، شامل دانشگاهیانی نظیر چالمرز جانسون، نیل اسملسر[49]، باب جزوپ[50]، مارک هارت[51]، ادوارد ای تیریاکیان[52]، و مارک هاگوپیان[53] از نوشته‎های تالکوت پارسونز[54] و نظریه‎پردازان کارکردگرا‑ساختاری[55] در جامعه‎شناسی بهره گرفته‎اند. آن‎ها جامعه را مانند نظامی متعادل در میان منابع متنوع، تقاضاها، و زیرسیستم‎ها (سیاسی، فرهنگی و غیره) می‎دانند. اگر چه در مکتب روانشناختی، آن‎ها در تعاریفشان از دلایل برهم‎زننده تعادل سیستم متفاوت هستند؛ اما آن‎ها متفق‎القولند که یک عدم تعادلی باعث به وجود آمدن انقلاب‎هاست.

سرانجام، گروه سوم نظریه‎پردازان نسل دوم شامل نویسندگانی مانند چارلز تیلی، ساموئل هانتینگتن، پیتر امان[56]، و آرتور ال استینگ‎کمب[57] است که رویکرد علوم سیاسی را دنبال کرده و بر نظریه چندوجهی[58] و نظریه اختلاف منافع گروهی[59] نظر دارند. این نظریه‎ها حوادث را برآیند یک تنازع قدرت[60] بین گروه‎های ذی‎نفوذ در حال رقابت با یکدیگر می‎دانند. در چنین الگویی، انقلاب زمانی به وقوع می‎پیوندد که دو یا چند گروه نمی‎توانند در فرایند عادی تصمیم‎سازی برای یک نظام سیاسی معین به توافق رسند و هم‎زمان منابعی کافی برای به کار‎گیری زور برای دنبال کردن اهداف مورد نظرشان را دارند.

نسل دوم، توسعه انقلاب را به عنوان فرایندی دومرحله‎ای می‌‎دانند: اولین مرحله مبنی بر این است که تحولاتی متفاوت از گذشته در موقعیت حال پدید می‎آیند؛ و دومین مرحله حکایت از آن دارد که موقعیت جدید به وجود آمده فرصتی را برای وقوع انقلاب فراهم می‎کند. در شرایط حاصله، حوادثی (مانند یک جنگ، یک شورش، یک حادثه بد) که پیش‎تر به تنهایی قادر به حرکت انداختن انقلاب نبوده‎اند، اینک حادثه‎ساز می‎شوند. بنابراین اگر حاکمیت‎ها از این خطرات آگاه باشند آن گاه خواهند توانست (از طریق اصلاحات یا سرکوب) از وقوع انقلاب جلوگیری نمایند.

بسیاری از مطالعات اخیر در مورد انقلابات تنها بر چهار مورد کلاسیک و مشهور تمرکز دارند و تلویحا تمامی تعاریف انقلاب‎ها را با آن‎ها (انقلاب گلوریوس[61] (1688)، انقلاب فرانسه[62] (1789-1799)، انقلاب روسیه[63] (1917)، و انقلاب چین[64] (1927-1949)) تنظیم کرده‎اند. کرین برینتون، تاریخ‎دان برجسته دانشگاه هاروارد در اثر معروفش به نام «کالبدشکافی انقلاب»[65] به جنگ داخلی انگلستان[66] و انقلاب‎های آمریکا[67]، فرانسه، و روسیه می‎پردازد. در همین حال، بسیاری از دانشمندان صدها حادثه و آشوب دیگر در جهان را نیز به عنوان انقلاب مورد توجه قرار می‎دهند. بدین ترتیب، تئوری‎های نسل دوم نیز در معرض انتقاد قرار گرفته‎اند که عبارتند از: آن‎ها گستره جغرافیایی محدودی دارند؛ در بازبینی تجربی‎شان دشواری وجود دارد؛ و آن‎ها به تشریح برخی از انقلاب‎های خاص می‎پردازند و قابل تعمیم نیستند و این را توضیح نمی‎دهند که چرا چنین انقلاب‎هایی در سایر جوامع با وجود شرایط خیلی مشابه حادث نمی‎شوند.

انتقاد از نسل دوم منجر به خیزش نسل سوم تئوری‎های انقلاب با نویسندگانی هم‎چون تدا اسکاچ‎پول، برینگتون مور، جفری پیج[68]، و سایر نویسندگانی که در مورد رویکرد قدیمی اختلاف طبقاتی مارکس می‌‎پرداختند، گشت. نویسندگان اخیر، توجه‎شان را به اختلافات دولت و زمین‎داران روستایی؛ درگیری‎های دولتی با نخبگان خودمختار؛ و تاثیر رقابت اقتصادی و نظامی بین دولتی بر تغییر سیاسی داخلی معطوف کرده بودند. اسکاچ‎پول در کتاب «دولت‎ها و انقلاب‎های اجتماعی»[69] که به یکی از آثار بسیار سازمان‎یافته این نسل بدل گشت، انقلاب را تغییر‎وتحول سریع و اساسی ساختارهای طبقاتی و حکومتی جامعه می‎داند که از طریق شورش‎‎هایی بر پایه طبقه‎ همراه می‎شود و شامل پیوستگی درگیری‎های چندگانه شامل حکومت، نخبگان و طبقات پایین‎تر می‎شود.

از اواخر دهه 1980 نیز تعداد جدیدتری از آثار علمی شروع به زیر سووال بردن سلطه تئوری‎های نسل سومی نمود. هم‎چنین نظریات پیشین با انفجار پرشمار حوادث انقلابی مورد چالش قرار گرفت که به سهولت از سوی این نظریات، تبیین نمی‎شدند. انقلاب‎های ایران[70] و نیجریه[71] در سال 1979، انقلاب قدرت خلق[72] 1986 در فلیپین و ریزش ملت‎ها در سال 1989 در اروپا، ائتلاف‎هایی چندطبقه‎ای نگریسته شدند که رژیم‎های به ظاهر قدرتمند در میان تظاهرات‎های توده‎ای و حملات عمومی واژگون شدند. محدودیت تعریف انقلاب‎ها به درگیری‎های دولت خشن اروپایی در قبال مردم و تنازع طبقاتی چندان کافی نبود. بنابراین بررسی انقلاب‎ها در سه جهت ظاهر گشت: اول این که برخی از محققان، تئوری‎های ساختارگرایان پیشین و امروزی شده را برای حوادثی (عمدتا اروپایی) بیش از آن چه پیش‎تر مورد تجزیه‎تحلیل قرار گرفته‎ بودند، به کار برده‎اند؛ دوم این که اندیشمندان تقاضای توجه بیشتر به عامل آگاهی در قالب ایدئولوژی و فرهنگ در شکل دادن اهداف و بسیج انقلابی داده‎اند؛ و سوم این که هم تحلیل‎گران انقلاب و هم تحلیل‎گران جنبش‎های اجتماعی دریافته‎اند که این پدیده‎ها اشتراکاتی دارند و ادبیات یک نسل چهارمی جدید درباره سیاست‎های متداوم، تلاش‎هایی را برای ترکیب بررسی دقیق و عالمانه جنبش‎های اجتماعی و انقلاب‎ها به امید درک هر دو پدیده، توسعه داده‎اند.

انقلاب‎ها حوادثی مانند انقلاب‎های نسبتا صلح‎آمیزی که رژیم‎های کمونیستی را سرنگون می‎کنند تا انقلاب خشونت‎بار اسلامی در افغانستان[73] را در بر می‎گیرد. حوادثی مانند کودتاها[74]، جنگ‎های داخلی[75]، قیام‎ها[76] و شورش‎ها[77] (نظیر کودتای ماه مه 1926 جوزف فیلسوسکس[78] یا جنگ داخلی آمریکا) که تلاشی برای جابه‎جایی نهادها یا تصدیق حاکمیت انجام نمی‎دهد، خارج از شمول انقلاب هستند. به علاوه انتقال صلح‎آمیز به دموکراسی از طریق ترتیبات نهادی نظیر همه‎پرسی[79] و انتخابات آزاد چنان چه پس از مرگ فرانسیسکو فرانکو[80] در اسانیا رخ داد، جزو انقلاب نیستند.

 

انواع انقلاب‎ها

در علوم و ادبیات اجتماعی، نوع‎شناسی‎های[81] بسیار متفاوتی از انقلاب‎ها موجود است. برای مثال، اندیشمندی کلاسیک به نام الکسی دو توکویل[82] بین 1) انقلاب‎های سیاسی؛ 2) انقلاب‎های ناگهانی و خشونت‎بار که نه تنها در جستجوی استقرار یک نظام سیاسی نوین بلکه انتقال یک جامعه کامل‎اند؛ و 3) انقلاب‎های آرام که با جابه‎جایی‎های گسترده کل جامعه، چندین نسل را تحت شعاع قرار می‎دهد (مانند مذهب) تفاوت قایل است. یکی از چندین نوع‎شناسی‎های مختلف مارکسیستی[83]، انقلاب‎ها را به انقلاب‎های پیش‎سرمایه‎داری[84]، ابتدای بوروژوازی[85]، بوروژوازی[86]، بوروژوازی‑دموکراتیک[87]، ابتدای پرولتاریایی[88] و سوسیالیستی[89] تقسیم می‎کند. یک محقق مدرن در حوزه مطالعات انقلاب به نام چارلی تیلی[90] بین کودتا، تصرف مسالمت‎آمیز قدرت، جنگ داخلی، آشوب و یک انقلاب بزرگ[91] (انقلاب‎هایی نظیر انقلاب 1789 فرانسه، و انقلاب 1917 روسیه، و انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 که به کلی، ساختارهای اقتصادی و اجتماعی به علاوه نهادهای سیاسی جامعه خود را برهم زدند) فرق قابل است. انواع دیگر انقلاب که برای سایر نوع‎شناسی‎ها به وجود آمده‎اند شامل انقلاب‎های اجتماعی[92]؛ انقلاب‎های کمونیستی یا پرولتاریایی[93] که از ایده‎های مارکسیستی الهام می‎گیرند و با هدف جابه‎جایی سرمایه‎داری با کمونیسم انجام می‎شود؛ انقلاب‎های ناکام یا بی‎ثمر (انقلاب‎هایی که پس از پیروزی‎های موقتی یا بسیج عمومی وسیع، قدرت را از کف می‎دهند) یا انقلاب‎های خشونت‎بار در برابر انقلاب‎های غیر خشن است.

اصطلاح انقلاب برای دلالت بر تحولات بزرگی خارج از فضای سیاسی نیز دلالت دارد. چنین انقلاب‎هایی معمولا مشهور به جابه‎جایی‎های بسیار مهمی در اجتماع، فرهنگ، فلسفه و فن‎آوری بیش از نظام‎های سیاسی هستند؛ به عبارت دیگر، آن‎ها اغلب به عنوان انقلاب‎های اجتماعی شناخته می‎شوند. برخی از این انقلاب‎ها می‎توانند در گستره جهانی مطرح باشند در حالی که بسیاری تنها محدود به جغرافیای یک کشور هستند. یکی از مثال‎های کلاسیک کاربرد واژه انقلاب در چنین متنی، انقلاب صنعتی[94] است (چنین انقلاب‎هایی بر طبق تعریف توکویل، انقلاب آهسته[95] نام می‎گیرند).



[1] Source: http://en.wikipedia.org/wiki/Revolution

[2] Revolution

[3] Revolutio

[35] Descriptive Approach

[37] Le Bon's Crowd Theory

[38] Detailed Theory

[63] Russian Revolution

[69] States and Social Revolutions

[76] Revolts

[77] Rebellions

[83] Marxist Typologes

[84] Pre-Capitalist

[85] Early Bourgeois

[86] Bourgeois

[87] Bourgeois-Democratic

[88] Early Proletarian

[89] Socialist Revolutions

[91] Great Revolution

[95] Slow Revolution

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:7  توسط حسین کشاورز  |